پای صحبت مادری نشستم که وقتی فهمید می خواهم در مورد پسر شهیدش با او مصاحبه کنم بسیار خوشحال و با گرمی و مهربانی مادرانه پذیرایم شد . ا ز پسرش گفت . بیشتر از آنچه که می خواستم . بیشتر از آنچه که نه تنها من بلکه خیلی ها نمی دانستند گفت . بیشتر گفت تا جوانان روستا بیشتر بدانند جوانان نسل قبلشان چه کسانی بودند . من در طول این مصاحبه قطره اشکهای مادرانه او را می دیدم که در گوشه پلکهایش مخفی شده بودند و گاهی خودنمائی می کردند . آنچه را که می خوانید تنها گوشه ای از صحبتهای این مادر در مورد فرزندش است

 

.ضمن سلام خدمت شما لطفا در مورد خصوصیات شهید از دوران کودکی برای ما بفرمائید.

با سلام خدمت شما و سلام به روح والای امام عزیزمان و همچنین شهدای اسلام . شهید علیرضا از سن 4-5 سالگی از خصوصیات اخلاقی عجیـــــبی برخوردار بود به طوری که بعضــی از حرکات او ما را به تعجُُُـــــــــــــب وا می داشت . دوران ابتدائی و راهنمائی را در روستای کله به پایان برد و برای ادامه تحصیل راهی شـــهر شد در آن زمان خودم نیز در شهر سکونت داشــتم و علیرضا اغلب روزهای تعطیل خودش را به روستا میرساند تا به پدرش در کارهای کشاورزی به او کمک کند .

.چه زمانی تصمیم گرفت که راهی جبهه شود؟

زمانی که به جبهه رفت سال سوم دبیرستان(شهید بهشتی) بود . خوب یادم می آید که آن روز نزد من آمد وگفت که قرار است از طرف مدرسه ، ما را ببرند کوهنوردی وبه علت خطرات احتمالی این اردو از ما رضایت نامه پدر ومادر خواستند . من که خودم انگار از همه چیز با خبر بودم با رضایت کامل از اینکه میدانستم کجا می خواهد برود به جای پدرش رضایت نامه را امضاء کردم و او راهی جبهه شد .

.راجع به روحیات معنوی شهید و انجام فرائض دینی او توضیحاتی بفرمائید.از کودکی روحیات معنوی عجیبی داشت و به قول پدرش که میگفت ما از چنین اعتقاد و ایمانی که او دارد آن هم در این سن واقعا خجالت می کشیم . همین را در مورد او میتوانم بگویم که شبی که ما از نبودن او نگران شده بودیم او را درون یکی از اتاقهای کناری مشاهده کردیم در حالی که تنها گلیم کف اتاق را جمع کرده بود و روی زمین خاکی سر به سجده گذاشته بود و زار زار گریه می کرد و اشک می ریخت و من از همانجا فهمیدم که این بچه جدا از ماست و متعلق به ما نیست .

چگونه از شهادت فرزندتان با خبر شدید و نحوه شهادت ایشان چگونه بود؟

در عملیات بدر در جزیره مجنون که برادر شهیدش حسین و شهید علیرضا کریمی نیز در آن حضور داشتند طی پیشروی که دشمن داشته علیرضا به شهادت میرسد و همانجا جنازه او مفقود می شود ولی همرزمانش که برادرش را نیز شامل می شود به ما گفتند که نمی دانند او شهید شده یا اسیر و این به نگراتی و انتظار من اضافه میکرد . تا پس از مدتی از سپاه با ما تماس گرفتند و فیلمی را که از عملیات تهیه کرده بودند جهت شناسائی فرزندمان به ما نشان دادند(در اون روز من نتوانستم بروم) و پدرش که رفته بود توانست او را شناسائی کند.

در این زمان من از شهادت او ناراحت نبودم فقط دلم آرام نداشت و می خواستم از او خبری   داشته باشم . به پابوس آقا امام رضا رفتم . در آنجا پارچه ای خریدم و اسم علیرضا را روی پارچه نوشتم وبه خادمین حرم دادم تا آن را داخل ضریح بیندازند و صبح روز بعد برایم بیاورند و نیـت کرده اگر پارچه سالم برگردد به این معنی باشد که علیرضا زنده است واگر پارچه قیچی شده باشد نشان دهنده این باشد که او شهید شده است . هنگامی که پارچه را گرفته و باز کردم دیدم که پارچه با یک ظرافت خاصی از وسط قیچی شده است و در این زمان بود که دلم آرام گرفت و از نگرانی بیرون آمدم و به شهادت او ایمان آوردم

در اولین لحظه برخورد با جنازه گلگون پسرتان چه احساسی داشتید

در آن موقع شکرگذاری کردم چون شهادت او را در جهت رضایت خداوند میدانستم

.پیام شما برای امت شهید پرور ما چیست؟

اینکه پیرو اسلام و خط امام باشند و راه شهیدان را ادامه دهند و یادشان را گرامی بدارند

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com