برای من جالب بود که بدانم در ایام فجر انقلاب اسلامی چه اتفاقاتی در روستا درجریان بوده و نقش اهالی و فعالیت آنها در این ایام چه بوده است . برآن شدم که مصاحبه ای با افراد روستا ترتیب دهم و از آنها بخواهم که در این ایام کجا بودند وچکار میکردند . با هم میخوانیم
حجت الاسلام شیخ عباس رمضانعلیزاده روحانی محبوب روستا که محبوبیتش در بین اهالی روستا همیشه به چشم میخوردکه البته نمیتوان به سادگی از ایشان گذشت امیدوارم در فرصت مناسب بتوانم به صورت مفصل به شخصیت ایشان بپرذازم:
بنده در روزهای انقلاب در متن درگیری ها حضور داشتم . در کاشان در روزهایی که کماندوها را به این شهر اعزام کرده بودند یادم هست که بی مهابا ساختمانها و مغازه ها را به رگبار میبستند. که در این اوضاع
چیزی نمانده بود که گلوله به من نیز اصابت کند . در برزآباد هم تظاهرات با شور و هیجان زیادی برپا بود و همه میخواستند که شاه برود . شــــعارهای زیادی میدادند که تنها شعاری که من خوب به ذهن دارم و برام جالب بود شعاری بود که حاج احمد جمشیدی در بین مردم سر میداد و ان هم این بود که :
پسر رض گره تا عاشورا وقت داره فره برداره یواشکی در بره
ناضر فلاح زاذه : از اهالی مخلص و دلسوز اهل بیت و عضو هیئت امنا روستا
که ما همیشه او را در مراسمات مذهبی در حال جفت کردن کفش های عزاذاران اهل بیت میبینیم.
ما در این ایام در روستا بودیم و از طریق رادیو و تلویزیون اخبار را دنبال میکردیم.و یادم هست که در مدرسه دور هم مینشستیم و به تحلیل اخبارز می پرداختیم. وتمام جلسات و اجتماعات ما کنار استخر یا درون مدرسه بود.
احمد عرشی شخصیتی تاثیرگذار و دلسوز که همگی از فعالیت های فراوان او در دوران دهیاری بیاد داریم و برای او آرزوی موفقیت میکنیم.
من بیشتر در تظاهرات و فعالیت های شهر شرکت می کردم و که یادم هست بیشتر با مرحوم شهید سعید حدادی بودم و بارها شاهد زدو خورد میان مردم و ضد انقلابیونبودم. و البته گاهی هم در تظاهرات روستای برزآباد و حسنارود شرکت می کردم .
اصغر فلاح زاده دهیار فعال و کوشا و رزمنده بسیجی که خود میگوید در تمام امورم خصوصا امور روستا از شهیدان استمداد میگیرم.
در آن زمان ما بیشتر درگیر کارهای کشاورزی بودم و در کنار پدر در مزرعه کار میکردم.ولی نه اینکه از شرکت در تظاهرات باز بمانم . یادم هست که ما در اکثر جاهایی که ضد انقلابیون بیشتر فعالیت داشتند آنجا تجمع میکردیم و تظاهرات میکردیم که این باعث خشم انها میشد و تعقیب ما را در پی داشت . که یادم هست چند نفر از جوانهای روستا بدست کماندوها دستگیر شدند که آن زمان با وساطت بزرگان آبادی آزاد شدند.